|
خوش بحال روزگار بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپيد برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد نغمه و بانگ پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک ميرسد اينک بهار خوش بحال روزگار … خوش بحال چشمه ها و دشتها خوش بحال دانه ها و سبزه ها خوش بحال غنچه های نيمه باز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز خوش بحال جام لبريز از شراب خوش بحال آفتاب … ای دل من، گرچه در اين روزگار جامهء رنگين نمیپوشی به كام بادهء رنگين نمینوشی ز جام نقل و سبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می كه میبايد تهی است ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار … گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ … مقایسه عشق و دوست داشتن: عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است. دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد. عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد. دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند. عشق طوفانی و متلاطم است دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت. عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست. دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد. عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند. دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است. دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق عشق در دریا غرق شدن است. دوست داشتن در دریا شنا کردن. عشق بینایی را می گیرد. دوست داشتن بینایی می دهد. عشق خشن است و شدید و ناپایدار. دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار. عشق همواره با شک آلوده است. دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم. از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند. دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد. پس دوستت می دارم و همواره عاشقت می مانم ..... انتظار بزرگ ترین عامل آماده باش و آمادگی هست. خدا تنها به معنی آفریننده ی هستی نیست، بلکه معنی هستی نیز هست. ایمان چه قدر لغت قشنگ است! آن چیزی است که به روح آواره و متشتت و پریشان و تجزیه شده ، تکیه گاه می بخشد. قرآن طبیعتی است ساخته شده از کلمات، چنان که طبیعت ، قرآنی است ساخته شده از عناصر. ایمان بی عشق، اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان، اسارت در خود هر نعبدی در انتظار نیایشگر تنهای خویش است. نیایش ، معراج به سوی ابدیت، پرواز به قله ی مطلق و صعود به ماورای آن چه هست! انسان موجودی است که باید دوست بدارد و بپرستد. راه تقرب خدا در اسلام ، تعقل است نه تعبد. بزرگ ترین رنج این است که آدم باشد، بدون این که بداند برای چه هست؟شیطان یکه از ابعاد خود ماست ؛ چنان که روح خدا یکی از ابعاد دیگر خود ماست. تقوا تنها سلاح مجاهد است و تهمت ، تنها سلاح منافق. فرد در موقعی ساخته می شود که کوشش می کند تا دیگران را بسازد. هجرت تنها عامل تکوین یک نمدن در طول تاریخ بوده است. آن که معترض نیست ، منتظر نیست. و منتظر ، معترض نیست. مذهب سنتی ، تجلی روح دسته جمعی یک جامعه است. انسان به میزان برخورداریهایی که در زندگی دارد، انسان نیست بلکه درست به اندازه نیازهایی که در خویش احساس می کند انسان است. سطح تعالی و درجه کمال هر انسانی را با درجه تعالی و کمال نیازهایی که دارد و کمبودهایی که احساس می کند، دقیقا می توان اندازه گیری کرد. یعنی; هرکس به میزانی انسان تر است، آدم های اندک، نیازهای اندک دارند و انسان های بزرگ، نیازهای بزرگ.
چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم چو یاری مرا نیست ، بهتر که از یاد یاران فراموش باشم
مرا کسی نساخت، خدا ساخت، نه آنچنان که «کسی می خواست»، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان. او او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست، نه از من پرسید و نه از آن «منِ دیگرم» من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و، بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد." نه، تنها رهایم نکرد، در هر نفس با من بود، در لحظه لحظه زندگیم احساسش کردم، در پرواز هر پرنده، ظرافت هر پروانه، زیبائی هرگل زیبائی او را دیدم، از پیچیدگی حیات و ذره ذره اجزای وجود، بزرگی کائنات، میلیاردها میلیارد ستاره و کهکشان قدرت و بزرگیش را استنباط کردم، در هر مرحله از زندگیم دست یاریش (در قالب دستان پدر و مادر، دوستان و همکارانم) را لمس کردم، در آواز هر بلبل، صدای زیبای هر پرنده، نوای آرامش بخش دریا، آواز لالایی مادر، صدای گرم پدر، صدایش را شنیدم، عطرش را در عطر گلهای یاس و مریم و محمدی بوئیدم، و طعمش را در زلال چشمه سار ها چشیدم. و لحظه ای مرا به حال خودم وا نگذاشت، هر چه را از او خواستم به من عطا کرد بیشتر از آنچه خواسته بودم. " آفتاب را باور دارم حتی اگر نتابد، به عشق ایمان دارم حتی اگر احساسش نکنم و به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد" اما من، شاید بنده شایسته ای نبودم برایش، در درگاه پاک او (که همه عالم درگاه اوست) گناه خیلی کردم، بعضی وقتها (هرچند خیلی کوتاه) از بندگانش کینه بر دل گرفتم، بعضی وقتها در عبادتش سستی کردم، از موقعیتهایی که به من عطا کرد بهترین بهره را نبردم، در مقابل همه این نعمتهای کوچک و بزرگ، سلامتی، زندگی خوب، خانواده و دوستان بی نظیر، از او تشکر نکردم، و هیچ وقت هم نخواهم توانست شکر همه اینها را به جای بیاورم. " از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به درآید؟
انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قربانی کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاريکی اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها به سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آينه ای روشن کردن، نيمه شب های باران خورده در خيابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای ... يک اُردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر ... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدی، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر ... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانهء عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خريد کردن و برای اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخی هاي خنک آقای رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر ... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولی مثل دکتر ... همسفر شدن و جزوه های درس های آقای ... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر ... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيلهء دکتر ... و ... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بيسواد بيمزه بی همه چيز که يعنی موج نو، يعنی آنارشيست، بحث علمی کردن، گير سوال های پسرهای ... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلای تعريف های خانم ... شدن و بالاخره از ... معاف شدن، تا ديدی که يک مرتبه اين دکتر ... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هيچ راه گريزی نداری، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاريس، کنار کليسای زيبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار ديگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشيدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بی نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس کله ای چنان به جناب آقای دکتر ... نواختن که چشم هايش راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايی و غم و بی نيازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ايمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و ... وفادار ماندن، از تاريخ علی، از جغرافی کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقی ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشياء شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزيدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بيهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزينانی من داشتن و آيندهء او را که چون آيندهء برادرش است به نيروی دعاهای نيم شبان از باران استجابت های خدایی سيراب کردن. اينهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من. والسلام
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم. من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم. من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت داد. « من به هر چه که خواستم نرسیدم ... اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم» زندگی زندگی رسم خوشایندیست زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرسشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لبه طاقچه عادت از یاد من و تو برود زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد وزندگی ..........
نه در رفتن حركت بود نه درماندن سكونی. شاخه ها را از ریشه جدایی نبود و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت كه بشاید. دوشیزه عشق من مادری بیگانه است و ستاره پر شتاب در گذرگاهی مایوس بر مداری جاودانه می گردد.
آخرین عناوین وبلاگ (15 مطلب آخر) |
|
